ذبيح الله صفا
879
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
جمالى هست او را عشرتافزا * كه بىاو نيست دلها را شكيبا « 1 » شميمى هست او را روحپرور * كه گردد زو دماغ جان معطر نهتنها من گرفتارم برويش * كه باشد عالمى را جستجويش مرا هم نالهء جانسوز از آنست * كه محبوبم بدست ديگرانست * محبت بست چون آيين بازار * سر منصور « 2 » شد آرايش دار نخستش دست از ساعد بريدند * در آن ساعت لبش پرخنده ديدند يكى گفتش درين دم خنده از چيست * كه خنديدن درين وقت از خرد نيست بگفتا گر ز من ببريده شد دست * بجرم اينكه هستم عاشق و مست مرا دست دگر باشد كه بىباك * ربايم تاج فخر از فرق افلاك بريده گشت گر دست صفاتم * ندارد هيچ نقصانى بذاتم وز آن خونى كه از دستش روان بود * كه گلگونسازِ روىِ عاشقان بود وضو مىكرد با خون اندر آن حال * بگفتندش كه اى آشفتهاحوال درين حالت به خون كردن وضو چيست * به خون رخساره كردن شستشو چيست بگفتا كاى دلت فارغ ز محنت * نمازى هست در شرع محبت كه نبود قابل درگاه بيچون * اگر آب وضويش نَبْوَد از خون عجب حاليست مستان را درين راه * كه يك ذره نباشند از خود آگاه بود عشاق را صدگونه اسرار * نگردد گفته الّا بر سر دار بلى معراج مردان دار باشد * كه دار افشاگرِ اسرار باشد الهى كوثرى را آگهى ده * بمردانش قبول همرهى ده بتاج عزتش ده سربلندى * ببزم الفتش ده ارجمندى محبت را بده با جانش الفت * مگردان بىنصيبش از محبت *
--> ( 1 ) - شكيبا بجاى شكيب يا شكيبايى ! ( 2 ) - مقصود حسين بن منصور حلاج است كه شاعران عادة او را بنام پدرش خواندهاند .